![]() |
![]() |
|
| حرفهای توی دلم |
|
آدما شبيه درختن با يه ريشه وشاخه هاي متعدد بعضي از شاخه ها اونقدر پربارن که ديگران از ديدنش لذت مي برن(بعضي هم حسوديشون ميشه) بعضي ديگه از اين شاخه ها کوچک و تقريبآ ناپيدان ،تو زندگي ما اهميت چنداني ندارن ولي بودنشون از نبودنشون بهتره ،گاهي وقتا که به درخت درون خودم نگاه مي کنم چند تا شاخه خشک و شکننده مي بينم اين شاخه ها اميدها و آرزو ها و ورياها دست نيافتني و گاهي هم دوست داشتن هاي نافرجاميه که مثل بختک سايشو رو احساساتم گذاشته اين شاخه هاي خشک ونازيبا اونقدر عذابم مي ده که دوست دارم زودتر بشکنه و از تنه درخت وجودم جدا شه ،شايد اون موقع يه شاخه سبز و پربار جاشو بگيره |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:14 توسط ناهید قاسمی |
|
|
تيك تاك ساعت چه پيامي دارد ؟
تيك تاك ساعت براي بعضي ها آهنگ زندگي است . يك زندگي رو به فرداهاي روشن . براي بعضي ها پيام آور مرگ است و با ضربه اي يك قدم به مرگ نزديك تر مي شوند . براي يكي بازگشت به گذشته است ، براي ديگري سفر به آينده . يكي را زنگ بيداري است ، ديگري را لالائي خواب . و براي خيلي ها تيك تاك ساعت ، فقط تيك تاك ساعت است نه چيز ديگر . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 21:12 توسط ناهید قاسمی |
|
|
من از قافیه خستم هم شعرم هم زندگیم قافیه شو باخته. من از تکرار من از بودن من از تکرار بودن خسته ام.خسته |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 18:20 توسط ناهید قاسمی |
|
|
نمي دونم امروز چي بايد بگم
امروز روز تولدمه روزي كه نمي دونم بايد شاد باشم يا غمگين،بخندم يا گريه كنم فقط مي دونم كه هيچ وقت اين روز از تقويم زندگيم رو دوست نداشتم ولي به هر حال من در اين روز.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:35 توسط ناهید قاسمی |
|
|
پايان راه كجاست خداي مهربانم؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 15:58 توسط ناهید قاسمی |
|
|
نمی توان ار عاشقی سرود ... مدتهاست درمانده ایم و از خود بی خبر ، مدتهاست فراموش کرده ایم آنچه را
که با باورآن جان دوباره گرفته ایم ... نمی توان از عاشقی سرود ... دلهای ما اسیرِ فریب های ظاهر و حقایقِ دروغین شده
دلهاي ما در ميان حصارهای وحشت و ترس و سیاستِ نباختن ، گم شده ...
دلهای ما مسموم شده... نمی توان از عاشقی سرود... زمانی که با به یاد آوردن لبخندهای مهربانی که تا ابد بر خاطر می ماند ،
خاطر را از یاد می بریم ... نمی توان به یاد آورد دورانِ لبخند را ...
گم شده ... میان هزاران سلام بی پاسخ ، هزاران حکمت بی دلیل ،
هزاران حقیقت بی وجود ، هزاران هزار افکار بی معنی و بی هدف که همچون
دیواری میان فشار ذهنهای تسخیرشده جا خوش کرده اند ... نمی توان از عاشقی سرود ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 14:53 توسط ناهید قاسمی |
|
|
مرگ را دیده ام می دانم مرگ خیال است خیالی که از دل واقعیت سر چشمه می گیرد سرم درد می گیرد از این بازی خیالی که در آن گم هستم بازی که هنوز معنایی برایش نیافته ام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 13:36 توسط ناهید قاسمی |
|
|
كاش سرنوشت چيز ديگه اي مي نوشت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 12:9 توسط ناهید قاسمی |
|
|
وقتی حرف ها راه گلو را می بندند...سخت می شود خندید... سخت میشود گریست حتی
گاه گاهی حرفها راه گلویم را می بندند...نمی دانمشان...نمی نویسمشان...نمی گویمشان... بریده بریده می خندم...بریده بریده می گریم...بریده بریده نفس می کشم حتی... واژه های دوست داشتنی...همیشه وقتی بنویسی همه چیز آسان تر است... ملموس تر...نزدیک تر...دوست داشتنی تر...
*می نویسم... *بدون نقطه ها...یا بهتر...سه نقطه ها...انگار حس ها ادامه ندارن |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:43 توسط ناهید قاسمی |
|
|
اين منم كه مي نويسم بر صفحه ء زندگي خويش، رازهاي نهفتهء فردا را
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 8:24 توسط ناهید قاسمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
| پیوندها |
|
دیوارهای من خراب آباد سایه سرد چه می دونم تخته سیاه دغدغه حرفهایم با تو دل دلهای یک شهریوری زیر پوست شهر مکتوبات طراح گرافیک |
|
RSS
|